|
|
|
|
|
سلام.
آره بازم من اومدم بازم تنهانيومدم بدبختيام باهامه. حوصله ي تعريف كردن مسايل اين چندروزو ندارم. اماهمينوميگم كه كنترل كردم كه جوابشوندم اماديروز ازم خواست براش زنگ بزنم. آره منم زنگ زدم چون يه آدم بيشعوره ساده هستم. بازم خودش اومدوخودش هم رفت. بااين تفاوت كه من ايندفعه جاي گمشو وكثافت گفتناش هيچي نگفتم وسكوت كردم. بازم خيلي دلم شكست.اين دفعه ي ششم بودكه دلموشكوند. دلم ميخواد هرچي ازدهنم درميادبهت بگم وخيال خودموراحت كنم. امااگرمن اين كاروبكنم فرق من و توچيه؟ درسته كه حالاواقعاحالم ازت بهم ميخوره اماتويه روز عشقم بودي. امشب توتلفن بهت گفتم امابازم ميگم:ديگه دلمونشكون اگربرابار هفتم دلموبشكوني به خداكاري ميكنم كه هم خودت پشيمون بشي هم خودم. بروسراغ زندگيت.توكه فقط زنگ زدي يه جورايي به من بگي كه ميتوني تنهانباشي وبري باكس ديگه.برو به درك. درسته توپست قبلي قسم خوردم كه ديگه محلتونزارم وقسمموشكوندم اماايندفعه به خودم قول ميدم كه ديگه خودموكوچيك نكنم.هرگز........... الان چشام يه كاسه خون شده.دارم يه آهنگ ازهايده گوش ميكنم اشكامم بندنمياد.ميدوني كدوم آهنگه؟ همون آهنگي كه وقتي داشتم گوش ميدادم تواومدي دم خونمون وبرام كتاب آوردي. وقتي مياي،صداي پات ازهمه جاده هامياد انگارنه از يه شهردور،كه ازهمه دنيامياد تاوقتي كه درواميشه،لحظه ي ديدن ميرسه هرچي كه جادس روزمين،به سينه ي من ميرسه اي كه تويي همه كسم،بي توميگيره نفسم اگه توروداشته باشم،به هرچي ميخوام ميرسم وقتي تونيستي قلبموواسه كي تكراربكنم؟ گلهاي خواب آلودرو واسه كي بيداربكنم؟ دسته كبوتراي عشق،واسه كي دونه بپاشه؟ مگه تن من ميتونه بدون توزنده باشه؟ اي كه تويي همه كسم،بي توميگيره نفسم اگرتوروداشته باشم،به هرچي ميخوام ميرسم عزيزترين سوغاتيه،غبارپيراهن تو عمردوباره ي منه،ديدن وبوئيدن تو نه من توروواسه خودم،نه ازسرهوس ميخوام عمردوباره ي منه،توروواسه نفس ميخوام اي كه تويي همه كسم،بي توميگيره نفسم اگه توروداشته باشم به هرچي ميخوام ميرسم راستي......... اون آیديه احسان تدينehsan6014واون پسره که ازدبیت زنگ میزد و.....كه من بهش التماس میکردم زنگ نزنه همش کارخودت بود. امشب که داشتم اس ام اسای گذشتتو میخوندم فهمیدم. خداکنه آدماانسانیت داشته باشن. دروغ میگفتی هیچوقت منودوست نداشتی وهمش دنبال بهونه بودی حالامیفهمم. دیگه واقعاازت بدم میاد.حالم ازهرچی همجنس توهه بهم ميخوره. بااینکه همه کارکردم تامال خودم باشی اماهیچوقت برام آرامش نذاشتی. ازاولش که باهات بودم استرس ودلهره گرفتم.اماگفتم دوستت دارم شاید عوض بشی. بیچاره شکاک وبدبین نباش براکل زندگیت بده. ایندفعه واقعابهت میگم:بروگمشو هیچوقت یادم نمیره که بعداز۱۴روززنگ زدی وهمش حرف زشت میزدی ومیگفتی باشه دیگه نه زنگ میزنم نه اس ام اس میدم مگه توکی هستی؟ آره من هیچکی نیستم.میخوام براآخرین باربه حرفت گوش بدم وبرم گمشم. دفعه ی دیگه زنگ زدی بهم یابه داداشام میگم.یافوقش شمارموعوض میکنم. حالم ازت به هم میخوره. براهمیشه گمشو.گمشوووووووو.....................
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:48 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. پريشب تصميم گرفتم يه بلايي سرخودم بيارم بخاطرهمين 7يا8تاقرص خوردم (البته قبلش به مامانم گفتم سردرددارم كه اگراتفاقي افتادكسيو تقصيركارندونه) بعدش كه حالت تهوع پيداكردم مامانم فهميد وچون بابام خونه نبودزنگ زد به داداشم رفتيم بيمارستان. توراه 2بار.........كردم.معدموشستشودادن ويه سرم هم بهم تزريق كردن واومديم خونه. اونروز خيلي ازخودم بدم اومد كه چرااينقدرخونوادمو اذيت ميكنم واوناهيچي بهم نميگن. تصميم گرفتم آدم بشم..... شبش باوحيد اس ام اس ردوبدل كرديم بهش گفتم حلالم كن شايداتفاقي افتادنميخوام پشيمون بشم. اونم مثلا ناراحت شد وگفت فردابرام ساعت 11 زنگ بزن. صبح كه ازخواب بيدارشدم ديدم اس ام اس اومده بعله آقاوحيدبازم منومسخره كرده نوشته بودتوديشب منوخيلي زجردادي بسه ولم كن. درحاليكه من ديشب فقط گفتم حلالم كن. ساعت 12براش زنگ زدم گفتم سلام گفت بعله.گفتم اين چه طرزبرخورده؟ خب جواب سلامموبده.گفت نميخوام. گفتم نميدونم چراداري كاري ميكني كه تاحدتنفرحالم ازت بهم بخوره. گفت به درك.دست ازسرم بردار.گريم گرفت خيلي دلم شكست گفتم من از پريشب ديگه دست ازسرت برداشتم ديشبم فقط ميخواستم به خاطركاراي بدي كه نكردم ببخشيم. گفت خب ديگه برونميخوام ديگه زنگ بزني وقطع كرد. همينطوركه گريه ميكردم زنگ زدم وگفتم خيلي بي شخصيتي واقعادلموشكوندي.وقطع كردم. واينوبفهم آقاوحيد:خداشاهده اگريه روز برگردي كه مطمئنم برميگردي به دست وپام هم بيوفتي التماس هم بكني ........اگرنگات كنم ازسگ پست ترم. اين آخرين باري بود كه بخشيده بودمت.مطمئن باش تموم شدتمومه تمومي. هيچوقت توعمرم جلوهيچكس كوچيك نشده بودم اماتوبه اندازه ي تموم عمرم تحقيرم كردي. خدااون بالاجاي حق نشسته ومطمئنم كه توزندگيت خيرنميبيني من كه هيچ گناهي نكرده بودم. تويه نامردي.................نامرد براهميشه فراموشت كردم مطمئن باش ديگه حالم ازت به هم ميخوره............ خداحافظ وحيد نامرد دورو............ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:59 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. امشب خيلي خيلي دلم گرفته. هيچوقت تااين حداحساس حقارت نكرده بودم. خداياكمكم كن.... ياامام رضاكمكم كن فراموشش كنم.كمكم كن بتونم ديگه دوستش نداشته باشم... اي كاش پريشب محلش نذاشته بودم.كاش ديروز نرفته بودم پيشش. خدايا آخه چراااا؟مني كه همه ازغرورم ميگفتن حالا ببين چطوري دارم ميشكنم؟ خودش اس ام اس داده كه براش زنگ بزنم حالاكه زنگ زدم ميگه ميشه بيخيال من بشي؟ آخه آدم اين همه سنگدل؟يعني به همبن زودي اشكاي ديروزم فراموشش شده؟ ميگه به مامانت ميگي؟ميگم تومنونميخواي من برم به مامانم چي بگم؟ بگم تاجلوايناهم كوچيك بشم؟ خدايا چشام باخون يكي شده مگه منونميبيني؟ بعضي وقتافكرميكنم كه زندگيمودوباره بسازم.امامگه ميشه؟مگه مسخره بازيه؟ مگه ميشه آبروي رفته شده روبرگردوند؟مگه.......... شايديه چندروزي آپ نكنم شايدم براهميشه البته اگربراهميشه بودمياموخداحافظي ميكنم. ميخوام يه مدتي ازهمه چي دورباشم ميخوام باخودم تنهاباشم.... خداياكمكم كن........ خواهش ميكنم برام دعاكنيد........ خدانگهدار.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:11 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
**ميلادباسعادت هشتمين اخترتابناك آسمان ولايت حضرت علي ابن موسي الرضا برهمه مبارك باد** اميدوارم امام رضا(ع)عيدي همه تونوبده وهمه راحاجت رواكنه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 16:22 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستاي خوبم .اينم خاطرات ديروزوامروزه من:. راستش ديشب رفتم yahooديدم وحيد onهست خيلي خيلي خوشحال شدم اصلاباورم نشد رفتم وبهش سلام كردم متوجه شدم اونم دلش برامن تنگ شده خيلي باهم چت كرديم ميشه گفت تمام اتفاقايي كه تواين 20روزافتاده بودوازهم پرسيديم ازساعت 11شب تا4صبح حدودا. وحيدهنوزباخونوادش بجزمامانش قهربودحالاهم اومده بودازمامانش پول بگيره خيلي ناراحت شدم ازخودم بدم اومدچون احساس كردم بخاطرمن قهركرده بود. امانميدونم من اشتباه حرف ميزدم ياوحيداشتباه عمل ميكنه آخه من هروقت درباره ي يكي حرف زدم اون رفت باهاش دعواكرد. امروز صبح هم ساعت 10بيدارشدم وحيدگفت بياتوخيابون همديگروببينيم منم رفتم اما درست وحسابي نديدمش.ولي خيلي لاغرشده بود. بعدازظهرهم ساعت 4رفتيم بيرون اماايندفعه رفتيم يه جايي تابتونيم باهم حرف بزنيم. وقتي رسيديم وحيدگفت راستش توهمه زندگيم بودي امامابه هم نميرسيم يكي بخاطرخونواده هامون كه باهم مخالفن يكي هم بخاطرخيانت تو. اون ميگفت خونواده ي تو200%مخالفن منم گفتم توازكجاميدوني؟ من همينطورگريه ميكردم اونم اشك توچشاش اومده بود احساس كردم داره بهونه مياره. بهش گفتم من كه كاري نكردم من فقط ناخواسته 3دقيقه مجبورشدم بايه پسرحرف بزنم. امااون باسنگدلي گفت همه همينوميگن: ناخواسته. اما آخه مگه من قتل كردم؟خيلي دلم شكست تودلم گفتم خداياوحيدوتويه شرايطي مثل من قراربده ببينم اون چيكارميكنه؟ خيلي ناراحت شدم خيلي بهم برخورد اصلانميتونستم جلواشكاموبگيرم. هي تودلم ميگفتم گريه نكن خودتوكيچيك نكن امامگه اشكام بندميومد؟ بهش گفتم آره توراست ميگي من دوستت ندارم من به توخيانت كردم من با100نفرحرف ميزدم و....لطفااعصابموخردنكن. اونم بهم گفت مطمئنم دروغ ميگي اگرراست ميگي بگوبه مرگه من.امامن هيچي نگفتم. به اين فكرميكردم من چه جوري اونودوست دارم اون چطوري؟ نميدونستم باهاش چيكاركنم؟ حرفاش معقولانه نبود.ميگفت من بخاطرتوهيچوقت باخونوادم خوب نميشم حتي ازخداوپيغمبرهم بدم اومده. امامن بهش گفتم تواگريه ذره اخلاقتوعوض ميكردي وباخونوادت خوب ميشدي ودرستوميخوندي ماالان اين وضعونداشتيم (اونجوري مشخص بودكه تومنودوست داري نه حالا كه همه افتادن به جون هم)............ واقعاداره بهونه مياره نميدونم بايدچطوري باهاش رفتاركنم آخه چرادوستم نداره؟ چرااينقدرازم متنفرشده؟چرا............؟ بهش گفتم بسه ديگه توراست ميگي بريم خونه. اومدم خونه امامامانم خيلي باهام دعواكرد آخه ساعت 6:30بود همينطوركه داشتم گريه ميكردم زنگ زدم به وحيدزيادتحويل نگرفت البته حق داشت چون خونشون شلوغ بود. بعدداداشم اومدخونمون داشت ازخونواده ي وحيدايناميگفت مامانم ناراحت بود وميگفت قهرن اما داداشم ازشون خوب ميگفت وبه مامانم ميگفت شماخيلي سخت ميگيريد. دلم برامامانم وداداشم سوخت كه ازهمه جابي خبرن. تصميم گرفتم دوباره رابطه ي شروع نشدموباوحيدتموم كنم.الانم دارم گريه ميكنم. آخه خداازمنم بيچاره تربنده اي داري؟تازه داشتم عادت ميكردم كه نبايد كسيودوست داشته باشم وقسمتم تنهاييه.چقدراشك ريختم؟چقدراين چندروزغصه خوردم؟خداجون داري امتحانم ميكني؟ خداياكاري كن كه حداقل درسشوبخونه وباخونوادش هم خوب بشه. كه اينقدرخونواده هاي بيگناهمون ناراحتي نكشن. خداجون دوستت دارم. ديگه ميخوام فقط به خدابگم دوستت دارم نه به هيچكس ديگه. خداياكمكم كم.به وحيدهم كمك كن تاراه درست زندگيشوتشخيص بده تاهم خودش زجرنكشه هم خونوادش. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 19:57 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. ديگه واقعاخيلي خيلي خسته شدم دارم اززندگي سيرميشم امروز ديگه واقعاميخواستم خودموبكشم خسته شدم خداياااا دلم خيلي خيلي گرفته آخه خدامگه من كارم چقدربدبوده؟ اگرهمه بخوان به اندازه ي من براهركارشون اين همه زجربكشن كه عدالتت ميره زيرسوال. چندروزبود يكي ازايرانسل(7537) پيام ميدادومزاحم ميشد اولش فكركردم وحيد هست امابعدگفت دخترهستم منم يه خورده باهاش بحث كردم بعد گفت پسرم وبعدازظهريه پسرزنگ زد خيلي ناراحت شدم خيلي بهم برخورد آخه من تاحالا فكرميكردم وحيدبوده كه جوابشوميدادم ومطمئن هستم كه وحيدبود. آخه آقا وحيدبيمعرفت گذشته ازاينكه ميگفتي 7ساله كه دوستم داري بلاخره ماقوم وخويش بوديم يعني اينقدربي غيرت شدي كه شمارموميدي يه پسرغريبه؟ بي انصاف مگه من چه بدي درحقت كردم؟به خدا من به كسي قول نداده بودم به پير به پيغمبرنداده بودم. من اگرباهاش حرف زدم به خداناخواسته بود به خداميخوستم توروازدست ندم. چندباربهت گفتم هركاربگي همون كاروميكنم؟چندبارگفتم جلوهركي بخواي هرجابخواي همرات ميام؟ اين چندروزخيلي دلم گرفته رفتم تووبلاگت وقتي ديدم توچي مينويسي ومن چي مينويسم ناخودآگاه گريم گرفت خيلي سعي كردم جلوخودموبگيرم امانشد. خيلي خيلي دلم شكست خيلي. تاوان اين دل شكستناي منوكي ميخوادبده؟ به جون بابام به جون حسين ومهدي ومحمداگريه بارديگه بري تووبلاگت بدبنويسي به خداخودموميكشم. برويه جابنويس من نبينم. نفريناتم همون جابنويس.من هنوزتوروخيلي بابدي نميشناسم. من بهت قول دادم ديگه عاشق نشم. سرقولمم هستم مطمئن باش. باورت ميشه وقتي پيام ديشبتوخوندم داشتم توآسمون پروازميكردم؟ اماحالافهميدم الكي بوده دستت خورده به دكمه اشتباهي اومده بوده برامن. خدانگهدار. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:47 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. الان كه دارم مينويسم خيلي خيلي خسته شدم آخه ازساعت 6:30تاالان كه ساعت8هست به كمك بابام تمام وسيله هاموازطبقه دوم خونمون آورديم پايين.چقدركتاب!؟ چقدرجزوه؟!چقدرسررسيدودفتر200برگ كه تبديل به چك نويس شد؟وقتي كه كتابامونگاه ميكردم گريم گرفت ازهرچي كتاب تست بدم مياد.قلمچي گاج مبتكران آينده سازان و.......هركدوموكه بازميكردم جواباشوحفظ بودم دلم ميخواست دادبزنم خدايا جواب من اين نبود.چقدرجلوبابام خجالت كشيدم هرچندبابم اصلاناراحت نيست وميگه مهم سلامتيه. چقدربرام هزينه كرد؟همه چي دراختيارم قرارداد.چقدرازصبح كه ساعت 7بودميرفتم مدرسه تاساعت 8شب ميرفتم كلاس وبعدتاساعت 2شب درس ميخوندم پس كونتيجش؟.هيچكس موقعيت منو نداشت.هرچندبااين معلمايي كه ماداشتيم فقط من دولتي قبول شده بودم.يه لحظه آرزوكردم اي كاش دولتي قبول نشده بودم تابتونم حسابي درس بخونم وتوكنكورامسالم شركت كنم كه بتونم مهندسي برق يا مكانيك قبول بشم ومامانوباباموخوشحال كنم.اصلادوست ندارم برم آزادوباآدماييي همكلاسي بشم كه001/.منم درس نخوندن.راستي يه چندتاكتاب تست هم مال وحيدبودكه داده بودمن بخونم ياد اون روزايي افتادم كه بااينكه چقدردرس داشتم وكنكورچقدربرام اهميت داشت وقتي ميديدم اون تنهاست براش زنگ ميزدم.آخه وحيدتوچقدرپستي؟خوبه كه رابطمون فقط تلفني بوداگرمثل ديگران همش پيش هم بوديم اونوقت باچه فضاحتي رابطمونوتموم ميكردي؟(احساس ميكنم توفقط اومدي كنكورموخراب كنيوبري توكه ميگفتي من 7سال انتظارتوميكشيدم پس كو؟خوب كه تواين دوسال (البته هنوز 2سال نشده 8ماه ديگه)منووابسته كردي بعدرفتي؟) داشتم زيرقالياروميگشتم قبض موبايلمومال تاريخ 12/86پيداكردم.يادته چقدربه خاطرپول موبايلم غصه خورديم وبعدش به نظرم رسيدكه مبلغشوپاك كنم وبعدباحروف برگردون به جاش بنويسم؟اماحروف برگردون نبود فكركنم بابام همون روزكه قبضوبهش دادم وگفتم پول بده برااولين بارخودم برم بانك پرداخت كنم احساس كردم كه بايدفهميده باشه امابه روي خودش نياوردحالاهم اونوبرداشته. الانم يكي ازداداشام اومده اينجا وپسرش داره مخموميخوره وميخواداتاقموبرام تميزكنه.كتاباي وحيدوهم يابايدبدم به مامانم تابده به مامانش يابدم به دخترداييم تابهش بده(آخه اوناخيلي باهم خوبن) چون اگربابام اسمشواول كتاباببينه ممكنه ناراحت بشه. حالانميدونم اين همه وسايلوچه جوري بايدتواين اتاق 20متري جابدم؟ فعلاخيلي كاردارم. دوباره برميگردم چون ميخوام ازاين به بعد خاطراتموبنويسم. نميدونم باكتابام بايدچيكاركنم!؟وتاترم بهمن كه كلاساشروع ميشه(آخه من ترم بهمن دانشگاهم شروع ميشه)بايدچيكاركنم؟ تصميم گرفتم خودمويه جورايي سرگرم كنم ولي هيچ راهي به ذهنم نميرسه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:31 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب تولدبابامه.همه هم خونمون دعوتن.منم دارم كارميكنم يكي به مامانم بگه مگه كارگرفصلي استخدام كردي؟ .خیلی وقته كه بهم خوش نگذشته وعصبي بودم اما امشب ميخوام شادي كنم.
الانم يه ترانه گذاشتم اينم يه گل خوشگل تقديم به باباي گلم. *تولدت مبارك* |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:57 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگي.امروزاومدم بگم با اين اتفاقايي كه تواين چندروزافتادفهميدم ديگه همه چي تموم شد همه چي تموم شد تمومه تمومي.كسي كه ادعاميكرد هفت سال عاشق دلخسته بوده راحت زدزيرهمه چي. فقط بخاطراينكه من دانشگاه دولتي قبول شدم و بابام اينااجازه ندادن برم آزادكه پيشش باشم اينوبدون آقاوحيدمن تموم سعي خودموكردم امانشدراستي ازداداش مجيدت بپرس (اسمموزدن توآموزشوپرورش) من تهران حقوق قبول شده بودم امابخاطرتوبه همه دروغ گفتم فقط به اين خاطركه توگفتي من تهران دوست ندارم نرواونجا ومن خرهم گوش كردم.چقدربابام اينادعوام كردن.حرومت همه چي حرومت. نخندميدونم به نظرت نيست آخه تودانشجويه دانشگاه آزادي ودولتي تهران كجاوآزادشيرازكجا وحالا مجبورم برم فيزيك بخونم كه اصلا علاقه ندارم درسته كه حقوق رشته ي اصليم نبود امامن دوست داشتم. امابه درك واسه ي من بااين سن كمم تجربه ي زيادي بود اماخواست خدابود.راستي اينوهم بدون توفقط بهونه آوردي وگرنه من اگرناخواسته مجبورشدم بايه پسرحرف بزنم چون فكرميكردم توروحرفت هستي كه ميگفتي مگه من طالبان هستم كه بخوام بهت سخت بگيرم؟پس جي شد؟ نامرددلموشكوندي من ببخشمت خدانميبخشتت مطمئن باش تويه كثافتي حرفاتوهيچوقت يادم نميره.اين يه offمال آقاوحيده همه بدونيد كه اكثر پسراچقدرپستن: sakhte vasam vaghti khodamo mibinamo ghazavataye tooroo mibinam vaghti shaba ba boosidane axet mikhabam vaghti to daneshga 2khtaraye chadoorio mibinam be yadet mioftam vaghti mikham namaz bekhonam vaghti az peleha miram paeen vaghti ............ama u nemifahmi
gooli ye kam sakhte ke 2, 3 shab dir khabide bashi shabe 4room azizeto narahat koni bad bara be dast avoordane delesh ta sob nakhabi ta be ootoobos berasi 6 bezani biiroon onam koja sadra ke az 12 shab ta 7 fagfhat sag to khiyaboovashe az labelaye ye mosht afghani va sag va shooghal biyay avale shahr bar ye nim saati ham jelooye darvaze ghran vaysi bad taze befahmi otoboosa poore va raftan bad savare mashine tehran beshi khabet biyad ama sedaye moobayle kenarit nazare ta mikhay ye kam chooort bezani befahmi a rad shodi taxi begiiri bargardiiiiiiiiiiiii hey goli doset daram faghat v afaghat ba u aroom migiram azizokonm be khoda arzeshet bishaz inas ke mane haghir barat anjam dadam pishkesh by وحيدديگه حالم ازت بهم ميخوره.كسي كه به من التماس ميكرد ميگفت توروخدابهم بگووحيدجون حالابهم ميگه اسم منونيار. تويه آشغالي به خدانميبخشمت.گمشو ديگه هيچوقت عاشق نميشم مرده شورهرچي عشقوعاشقيه ببرن همش دروغه اگرعشق هم واقعابوده فقط مال زمان حافظوسعديه وفردوسيه. آقاوحيدخيرنميبيني مطمئن باش توواقعامنوشكوندي. خداحافظ وحید خداحافظ عشق خداحافظ خنده خداحافظ...........
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:47 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:59 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند!
برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬
احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک سگ ولگرد٬
عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!
و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند...
«دکتر علی شریعتی »
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:58 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
خداجون سلام :
امروز خواب ميديدم اون خدانكرده تصادف كرده و........رفتم وبه مامانم گفتم. مامانم گفت:اشكال نداره خواب زن چپه.منم رفتم واسه سلامتيش صدقه بدم كه مامانم گفت چه خبره؟پول كمتربنداز.منم گفت:مامان دلت ميادجوون مردم گناه داره. بعدمامانم هم گفت نميدونم چرايه مدتي پيداش نيست؟ منم تودلم گفتم:چون اينجاديگه ازكسي خوشش نمياد حتماهمونجايكي ديگه دوپيداكرده كه گولش بزنه. مامانم گفت چت شد؟رفتي توفكر؟ منم گفتم:به اين فكرميكنم كه من آدم بشونيستم.(كه دارم به كسي كه حقيرم كرد وجلوهمه آبروموبردوازخوابوخوراك انداختم فكرميكنم) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:30 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
گلي:فوت وحيد:چيكارداري؟كارتوبگو؟ گلي:چي؟ وحيد:همينكه شنيدي كارتوبگو. گلي:اين چه طرزبرخورده؟سلام.خيلي دلم برات تنگ شده بودچرا برام زنگ نزدي؟ وحيد:سلام.زنگ؟براچي؟ گلي:براچي؟خب من خيلي دلم برات تنگ شده بودگفتم شايدتوهم همين احساسوداري. وحيد:چي ميگي؟تواينهمه منوزجردادي جلوخونوادم كوچيك شدم حالا ازدلتنگي ميگي؟ گلي:ببخشيد.چي ميگي؟بزارباهات صحبت بكنم.يعني چي دوستم نداري؟ وحيد:خيلي زجرم دادي.زنگ نزن ديگه نميخوام ادامه بدم. گلي:وحيدبحثوعوض نكن توروز آخري كه داشتي ميرفتي دانشگاه وماپيش هم بوديم هيچ ناراحتي نداشتي حالا يادت اومده زجركشيدي؟من دوستت دارم(البته باگريه)معذرت ميخوام دلم برات تنگ شده.امااشكال نداره فكراتوبكن بعدجوابموبده. وحيد:همين الان جوابتوبگيروزنگ نزن.نميخوام ديگه نميخوام ادامه بدم آره دوستت ندارم. گلي:وحيدجون كوچيكم نكن من ميدونم توداري منوامتحان ميكني.امابدون من تاپاي جون دوستت دارم. وحيد:امتحان؟نه هيچ امتحاني دركارنيست ديگه نميخوام.خودم يكساعت ديگه برات زنگ ميزنم. گلي:نكنه سروكله ي كسه ديگه اي پيداشده؟وحيدجون من به تواعتماددارم اذيتم نكن. وحيد:به توهيچ ربطي نداره......بوق بوق بوق يادآوري:آقاوحيدپنج بارگوشيشوقطع كرداماگلي باگريه براش زنگ زد. ۲۷/۷/۱۳۸۷ گلي:الووحيدجون سلام چراديروزبرام زنگ نزدي؟من كلي ناراحت شدم.چراگوشيتو خاموش كردي؟ وحيد:ميخواستم خونوادم زنگ نزنن. گلي:وحيدجون فكراتوكردي؟ وحيد:فكر؟آهان.ديروز كه بهت گفتم. گلي:وحيدجون من باورنميكنم ازديروزتاحالا توشوك هستم.هضمش برام سخته.آخه وحيدمن اين حرفاروميزنه؟امابااين وجودبه حرفات خيلي فكركردم درسته كه خيلي دوستت دارم اما شايدتومنودوست نداشته باشي وكس ديگه اي روبخواي. وحيد:يادته ميگفتم هرسربالايي يه سرازيري داره؟حالام ديگه نميخوام ادامه بدم ديگه زنگ نزن. گلي:(درحاليكه گريه ميكنم)وجيدجون من دوستت دارم.اگراشتباه كردم ببخشيدمعذرت ميخوام. وحيد:ديگه زنگ نزن.من ديگه نميخوام من آينده ي مشخصي ندارم. گلي:اينقدرنگوزنگ نزن باشه اگرتوبخواي نميزنم.اماچرا؟توكه اينطوري بودي چراباهام بازب كردي؟چرا؟اگرافكارتوميدونستم حتما طرزرفتارم باخونوادت عوض ميشد.اونروزداداشت همه چي بهم گفت امامن جلوخونوادم فقط گريه ميكردموميگفتم معذرت ميخوام ديگه تكرار نميشه.آقاوحيدنگاه نكن الان دارم گريه ميكنم ودلم شكسته من ديگه نه گريه ميكنم نه نفرينت ميكنم.ميخوام يه زندگيه سالموبسازم ۶سال ازبهترين روزاي عمرمونابودكردم. وحيد:باپوزخند تمسخرآميز:كوربشه اونيكه نتونه ببينه. گلي:آقاوحيدمن توقع اين برخوردتونداشتم توكه اون يكشنبه باهام خوب حرف زدي.اونروزم داشتي بااحساساتم بازي ميكردي؟ وحيد:غلط كردم گه خوردم كه خوب حرف زدم بروديگه زنگ نزن. گلي:خيلي نامرئي چطوردلت اومد؟مگه من چه بدي بهت كردم؟راستي اونايي هم كه درمورده گذشتم گفتم دروغ بود فقط ميخواستم توبايه واقعيتي بيشترازاون كه بودآشنابشي.هرچندكه ديگه اصلابرام مهم نيستي وحتي اگريك دقيقه ديگه هم زنگ بزني وبهم التماس كني كه ميخواي برگردي امامن ديگه برنميگردم چون خيلي كوچيك شدم اماحاضرم برات ثابت كنم.حالاآخرين حرفتوبگو: وحيد:(بازم باتمسخر)بروديگه حرفي ندارم ديگه هم زنگ نزن. وبه همين راحتي كسي كه ادعاي ۷سال عاشقي روميكردهمه چيوتموم كرد.اون فقط يه آدم روباه صفت بود. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:21 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|||||||||||
|
||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:4 توسط گلی
|
|
||||||||||||
|
|
|
|
|
وحيد:گلي جون تو خیلی پاکی فداي اين پاكي وصداقتت بشم توبهترين هستي قدر خودتو و این دل پاکتو بدون من عاشق این پاکی و صداقت شدم...
پاييز:
وحيد:گلي تو یه هرزه ای میفهمی؟یک هرزه و من این هرزه رو نمی خوام اززندگيم بروبيرون من نميخوامت!!
صدای خنده ی دخترک از پشت تلفن می اومد ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:0 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:56 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه دوستت داشتم،هميشه دوست داشتم عاشقم باشي. تنهاباتوآروم ميشم بعدتوديگه دل ناي موندن نداره. اين حلقه ي نامزديمونه هميشه كنارت باشه. حلالم كن...... حالاهرتصميمي ميخواي بگيري بگير. امابدون من دوستت دارم خيلي زياد. اي گل تازه كه بويي زوفانيست تورا جزازسرزنش خارجفانيست تورا مااسيرغم واصلاغم مانيست تورا
عاشقت بودم اماتودرك نكردي ولي بازم عاشقتم. امضا:وحيد
حالاكجايي؟حالاكه من دوستت دارم كجايي؟ حالاكه من باتوآروم ميشم كجايي؟حالاكه تصميم گرفتم فقط واسه توباشم كجايي؟ حالاكه باورم شده دوستم داشتي كجايي؟ اي كاش توكمي ديرتراين حرفاروميزدي و اي كاش من زودتر افكارواحساسات تورادرك ميكردم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:35 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگر از هرچه هست بیزارم
مثل ابر بهار می بارم
برو ای آنکه بعد دیدارت
گره افتاده در همه کارم
پدرم با نگاه خود می گفت:
لایق لای جرز دیوارم
مادرم مدتی است می گرید
چون گمان می کند که تب دارم
دیگر این روزها خودم دارد
باورم می شود که بیمارم
یک نفر گفت خوب خواهم شد
به فراموشت که بسپارم
گفتم ای عشق اگر بعد ازین
بدهی مثل قبل آزارم
به تمامی حرمتت سوگند
روی قلبت گلوله می کارم
به تو هر چند سخت مدیونم
به خودم بیشتر بدهکارم
هر چه بر من گذشت
من ازین بیشتر سزاوارم
تو گناهی نداری ای زیبا
مرگ بر من که
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:34 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:57 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:56 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
عشق؟؟؟؟؟؟به چه معني؟به چه قيمت؟تاامروزاين واژه برام زندگيموميساخت.خدايا اين چه سرنوشتيه؟ چراباهام بازي كرد؟مگه ميشه؟اون كه ميگفت من ۷سال به انتظارت نشستم.اون كه روزاي اولي كه منوميديد فقط اشك ميريخت.اين ديگه چه بازيه؟ آقاوحيدنميدونم الان كه داري اين متنوميخوني من كجاهستم امااينومطمئنم كه اگرتوهم بخواي من ديگه برنميگردم. امروزخيلي دلموشكوندي درنهايت سنگدلي گفتي دوستت ندارم گفتي زجرم دادي من؟من زجرت دادم؟مگه من نگفتم واسه خاطرخودت ميخوام ازت جداشم اماتوخودت گفتي نميتوني. خودت گفتي گذشته برات مهم نيست.پس چرابااحساساتم بازي كردي؟ چدااينقدرخودتوخوب جلوه دادي؟چراباعث شدي بهت وابسته بشم؟ توكه اينجورآدمي هستي چراهمه ي افكارتوبه خونوادت نگفتي كه من اونهمه حرف ازداداشت بشنوم ؟ توكه نميدوني من اونروز چقدرجلوخونوادم تحمل كردم وفقط اشك ميريختم. نامرداين رسمش بود؟ يعني من هيچ خوبي به تونكردم؟مگه توكي هستي؟من دوستت داشتم كه بهت اصراركردم. عشق واژه ي پاكيه نيازبه اصراروالتماس نداره اما من بهت التماس هم كردم. يعني من اينقدربدبودم كه حتي حاضرنيستي حرفاموبشنوي؟ خيلي احساس برتري وغرورميكردي وقتي مرتب گوشيتوقطع ميكردي؟ چقدرجلوداداشم وايسادم چقدرتوهين شنيدم وفقط اشك ريختم؟ ميخواستي منونابودكني؟الان داري بااين كارت عشق ميكني؟ ديگه هيچ حرفي باهات ندارم بقيه حرفاروخدابهت ميگه. بي احساس پس هدفت چي؟قولي كه بهم دادي چي؟ من؟من كه اينهمه دوستت داشتم؟به اين حرفم نخند.خودت شك نداري كه هيچكس به اندازه ي من دوستت نداره. ديگه هيچ اميدي به زندگي ندارم.توهمه ي اميدم بودي.آخه نامرد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستي يه چيزديگه:تنت ازفولادوقلبت از سنگه. ديگه اين وبلاگ براشخص خاصي آپ نميشه.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:55 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام گلم.دلم خیلی خیلی برات تنگ شده میخوام همین الان برات زنگ بزنم هرچی شد بای............................
آخه کجایی که گوشیتوبرنمیداری؟؟یعنی خوابی؟؟آخه بی انصاف دلم واست تنگ شده مگه تواحساس سرت نمیشه. توهمونی هستی که وقتی من دلم میگرفت ازدانشگاه اینهمه راه میومدی؟ خیلی بدی من دارم میمیرم کاش بودی وحال وروزمومیدیدی.خجالتم خوب چیزیه.یعنی من یه کارخوب هم واست نکردم که تودلت واسم تنگ شه؟آخه توکجایی؟دلم داره شورمیزنه.الان ازگوشیه خودم زنگ میزنم هرچی میخوادبشه بشه. داداشتم هرکارخواست بکنه مرگ یه بار شیونم یه بار............... توکه گوشیتوانتقال داده بودی.اماالان چیزی ننوشت نکنه تواومدی وبه من خبرندادی؟اگراینجوری باشه نمیبخشمت آخه من دارم ازدلتنگیه تومیمیرم تودلت واسم یه ذره هم تنگ نشده؟خیلی خیلی بی احساسی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:44 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
حيف روزايي كه بي تو به سر شد حيف شبهايي كه بي من سحر شد تو بي من تنها من از تو تنهاتر حيف اين عمري كه تنها هدر شد
من سردم تو سردي دل نيمه جونه ميسوزه ميسازه درب و داغونه ميلرزه حتي با چيك چيك اشكام مثل گنجشكي كه زير بارونه
لبهامون لبخند عشقو كم داره دلگيرن روزامون لحظه غمباره دستاتو نذرم كن خيلي محتاجم پائيزم ميريزم رو به تاراجم
من ابرم تو بارون اين قصه خيسه خورشيدو برگردون اينجا قديسه اعجاز بارونو باور كن وقتي ميخواد اين احساسو از نو بنويسه
من ابرم تو بارون اين لحظه نابه اين لحظه مخصوص ماه و مهتابه بيدارم يا اينكه ميبينم خوابه كي نيلوفر سهم قلب مردابه
اينجا قلب آدمها بي فانوسه رؤياشون رؤيا نيست عين كابوسه اينجا چشمامون تو گريه ميپوسه من جايي ميخوام با تو قد بوسه
ما دستامون با هم دنيا ميسازه بي سقف و بي ديوار و بي دروازه ما با هم هستيم و با هم ميميريم بپر با من بپر وقت پروازه ...
چقدر لحظه ها دلگیرن .. وقتی که لحظه به لحظه حس کنی یه چی .. نه همه چی رو کم داری ..
وقتی حس کنی تنها کسی که به خاطرش زنده ای ازت دوره ..
وقتی تموم امید و آرزو و نفسات باشه ولی همش فاصله و فاصله و ...
وقتی به نبودنش فکر کنی و تاریکی و ترس همه وجودتو فرا بگیره ..
وقتی به این یقین برسی که بدون اون تو این دنیا جایی نداری ولی اون نخواد بفهمه ..
وقتی بدون ِ اون ، زمین و زمان آزارت بدن و به تنهاییات بخندن ..
وقتی بی اون ، مرگ رو تو لحظه لحظه زندگیت حس کنی ولی نخوایی اون بفهمه ..
وقتی ..........................
بی تو خیلی سخته عشقم ؛ خیلــــــــــــــــــــی ...
تنها عشقم ؛ نفسم ؛ تنها بهونه بودنم کاش بدونی ...
دلم خیلی برات تنگ شده وجودم ..
خیلی دوستــــــــــــــــــــت دارم گلم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:38 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
"پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست، هم گریز غربتم زادگاه من کجاست!
بزنم ؟
کوچه ها به غربت میرسن."اينوبخاطرتونوشتم چون داشتم به يادتوگوش ميكردم. امشب خونه آبجيم بوديم بازم بابام اينادعوام شدونشستم گريه كردن.نميدونم حالاكه داري اينوميخوني آياماهنوزمال هم هستيم يانه امادوست دارم بدوني بدجوربه يادتم وتوفكرتم.امروزخيلي دلم گرفته بود ميخواستم برات زنگ بزنم اماميترسيدم بهم بي توجهي كني ازيه طرف هم غرورلعنتيم اجازه نميدادچون دوست داشتم ايندفعه تو پيشقدم بشي ببينم واقعاچقدردوسم داري....وحيدجونم خيلي خيلي احساس تنهايي ميكنم.همين الان داشتم يه داستان تويكي ازسايتا ميخوندم گريم گرفته(به يادتو).مامانمم ازوقتي كه ديدعصبي شدم وازخوابوخوراك افتادم برام دلسوزي ميكنه امامن كه نياز به ترحم ندارم من نيازم وحيدجونه.اينقدردلم برات تنگ شده كه ديگه نميتونم هيچيوكنترل كنم دارم ديوونه ميشم.امروزبه صدات كه توگوشيم بودگوش ميدادم هرچندحرفات خوب نبودامايه كم بهم آرامش داد.ديگه بايدبرم. اميدوارم درستوخوب بخوني وكاربدهم نكني.به اميدروزاي خوب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:35 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشگلي امشب خونه رضابودم جات خالي بدنبود خوش گذشت.كيك درست كردم دوجاي دستموسوزوندم.حالا هم خيلي ميسوزه.اييييييييينقدردلم واست تنگ شده كه نگو.دارم يه كم نااميدميشم آخه مگه تودلت واسم تنگ نميشه؟باشه هرجورراحتي.خداكنه هميشه سالموسربلندباشي.واسه درسات برات دعاميكنم.مواظبه خودت باشيا.بوس |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:39 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:58 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
وحیدجون خوشگلم سلام.نميدوني دوباره چقدردلم گرفته ودلم هواتوكرده پس كي مياي؟ ميشي مال خودم؟ديگه تحمل ندارم من كه همه بهم ميگفتن چه جوردختري هستي كه هيچوقت يه قطره اشك هم از چشات نمياد؟اما حالا همش دارم ازدلتنگيت گريه ميكنم ديگه عادتم شده تا گريه نكنم آروم نميشم.نميدونم حالا كه توداري اين متنوميخوني وضعيتمون چه جوريه.آخه ديگه پيبينيش واقعابرام سخته آخه وحيد جونم خيلي عوض شده ديگه وحيدجون ۲يا۳سال پيش نيست كه مرتب برام زنگ بزنه وذوقموبكنه.وحيدجون نميدونم بخاطر مسايلي كه پيش اومده تواينطوري شدي يا واقعامن ازچشات افتادم؟باورت ميشه كه ديگه نميتونم بي توبودنوتصوركنم؟ حتي تصور!دلم خيلي خيلي واست تنگ شده الان داشتم يه ترانه گوش ميدادم ناخودآگاه گريم گرفت مسايل گذشته مثل يه سريال تلويزيوني ازجلوچشام داشتن ردميشدن. گل خوشگلم من نميخواستم بااون كاراذيتت كنم هروقت ميرم
تووبلاگ تو واون(خيانت)وميبينم قلبم ميشكنه آخه توكه ميدونستي من قصدخيانت نداشتم من فقط ميخواستم توروازدست ندم.نميدونم حالا كه داري اينوميخوني منوتوهنوزم مال همديگه هستيم يا نه ؟امامن دوست دارم توپهلوكسي باشي كه دوستش داري حالا من ياهركي ديگه مثه نگارو.....وقتي به اون حرفت كه گفتي نگاردخترخيلي خوب وبامعرفتي هست دروغ هم نيگه فكرميكنم ازخودم بدم مياد آخه اون كارمن اينقدر بدبودكه اين همه تلافي داشت؟ يادحرف داداشت افتادم كه ميگفت اگروحيدخودشوكشت توهم بايدخودتوبكشي .اميدوارم تاحالا نرفته باشي وبه داداشت گفته باشي كه من بهت همه چيوگفتم.آخه توكه نميدوني اون چي ميگفت. نميخوامم بدوني امابعضي جاهاش كه لازمه روبهت ميگم:اون ميگفت اگريه بارديگه جوابشودادي ميرم به زنداداشات ميگم ميرم به برادر فاطمه ميگم به باباي نرگس به فاطي....ميگفت كاري ميكنم كه بابات جمع كنه ازاين شهربره.آگهي روزنامه ميكنم.پليس ميارم دم خونتون.اون دادميزدومن زار زار گريه ميكردم. خداكنه كه بهش نگفته باش ي.توقسم مرگه منوهيچوقت نميخوردي هميشه ميخواستي خيلي قسم بخوري ميگفتي به جون تو اما حالا به مرگه خوذم وبه حضرت ابوالفظل قسمت ميدم بهش هيچي نگي حتي اگرهمه چي بين منوتوتااون زمان تموم شده باشه.توكه اينجانيستي. امروزعموي زنداداشت فوت كرده بودمامانم هم رفته بودخونشون ميگفت مامان باباي توبدجورقهرن نميدونم چي شده. اي كاش اونشب اين اتفاقا نيتاده بود.يادته چقدر صبر كرديم تا خونواده هامون يه كم كينه وكدورتاي گذشتروبزارن كنار؟ديدي چه طوري همه چي خراب شد؟دلم خيلي خيلي گرفته. خداكنه هميشه واسه هم بمونيم.بازم ميگم خيلي خيلي دوستت دارم بوس بوس |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:55 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اگربدوني چقدردلم واست تنگ شده |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 2:45 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خداجون.الهي قربونت برم.خداياشكرت حرف زدم اصلا باورم نميشه دادم كه هروقت دلم واسش تنگ شدوبه يادش افتادم بيام وتواين وبلاگ براش يه چيزي بنويسم.وحيدجونم بعدازصحبتمون تاحالا من همش دارم گريه ميكنم الهي بميرم برات كه اينقدر به خاطرمن زجر كشيدي.فداي اشكاي مثل مرواريدت بشم.خوشگلم منم اين چندروزخيلي زجركشيدم اما به پاي تونميرسه. خوشگلي انشاالله۱۰۰۰سال زنده وسلامت باشي.يادت مياداونروزا كه من كنكورداشتم چقدر بهم اميدميدادي؟ حالا نوبت منه كه توامتحانات بهت اميدبدم.اما ماكه ديگه بخاطرمشكلاتمون نميتونيم با هم حرف بزنيم. پس خداجوووونم توكمكش كن.اشكال نداره من مطمئن مطمئن هستم كه تودرستو ميخوني كاربدهم انجام نميدي.مگه نه عسل من؟ الهي فدات بشم.راستي وحيدجونم بهم قول داد كه ديگه اسم خودكشي وسيگارو....نياره.الهي پيش مرگت بشم. راستي ازديروزتاحالا با مامانوبابام حرف نزدم.ديشب هم خوابه تووباباتوميديدم. بابات هنوزم ناراحت بود(توخوابم). خوشگلي من بايدبرم مامانم اومد الان مياد گيرميده دارم چيكارميكنم.وحيدجون اين چندروزهمش دارم گريه ميكنم خيلي تنهام خيلي دلم ميگيره.امامهم نيست تا۱۰۰۰۰۰سال ديگه هم كه باشه منتظرعشقم ميمونم.بوس
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:14 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:7 توسط گلی
|
|
||